خب یک مدت خیلی زیادی اینجا نبود و من کلی حرف داشتم که بنویسم.حالا چرا اینجا؟ نمیدونم شاید دلم می خواد یک کسی باشه که این حرف ها رو بخونه و راجع بهش باهام حرف بزنه.کسی که بخونه و قضاوتم نکنه.

خوشبختی دیدن چیزهای کوچیکه،این حرف رو یادمه که سحردولتشاهی تو "طلا ومس" میگفت.

این مهمه ما سلامتیم و اکثر اوقات شادیم و هزار تا چیز دیگه،این اصلا مهم نیست که من چه چیزهایی رو آرزو داشتم و نشده .برای رسیدن به خیلی هاش هنوز هم وقت دارم و باید هزار بار تلاشم رو بیشتر کنم اما خیلی هاش دست من نیست.شاید جنبه اش رو نداشتم که خدا بهم نداده.

مهم نیست که سوار یه ماشین میشم که چهل سال قبل تو بورس بوده و کل ِ مردم ِ فعلی ایران باهاش خاطره دارند،مهم نیست که از وضعیت ِ اقتصادی ِ مناسب ِ خونه پدری  رسیدم به یک وضعیت ِ معمولی و حتی مهم نیست که آرزو به دل ِ کار هایی شده ام که میشه انجامش داد اما اون نیمه ی دیگه ام رغبتی بهش نداره.

تلاش میکنیم به امید روزهای بهتر،روزهایی که دیگران با خریدهاشون بهم پز ندن،روزهایی که دیگه به خاطر ِ بی پولی مورد عتاب و دوری ِ خیلی ها نباشیم،روزهایی که تفکرات ِ همسر رو مسخره نکنن و به امید روزهای ناب.

همسرم خدا رو شکر می کنه که می تونیم بخندیم،بزرگ نعمتیه.

پ.ن: خیلی نعمت ها هست که ما نمی بینیمشون.شکر کنیم خدا رو به خاطر تک تک اونا.

پ.ن2: امشبم ما رو از یاد نبرید.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:27 نويسنده من |

کله سحر ساعت 9 ! بیدار شده ام و مدام ورجه وورجه کرده ام.

تا ساعت 6 کلاس داشتم که بعد از حضور غیاب ِ استاد ،کلاسم رو پیچوندم.(روم به دیفال)

حالا بدجوررررررررررررررر خوابم میاد و مجبورم بیدار باشم که اسلاید های همسری رو بسازم.

سینک پر ظرفه و کلی درس نخونده دارم و رخت ِ کثیف از سر و کولم میره بالا ووو

 

توی دانشگاه شده ام مرجع سوالات ِ مشاوره ای دوستای تازه متاهلم.گاهی از سوالاشون خنده ام میگیره گاهی یاد خودم میفتم و گاهی حرص میخورم از کاراشون.

به همه بدون استثنا اینجا رو معرفی می کنم.برای من که خیلی مفید بوده.

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 1:41 نويسنده من |

امروز قرار بود تو سالن آمفی تاتر دانشگاهمون یه سخنرانی باشه.

کارت دانشجویی ها رو چک میکردند.

خانم انتظامات: "شما از اساتید اینجا هستید؟"

من :" نه"

خانم انتظامات :" پس کارت دانشجویی ات رو بده من"

 

تا دوثانیه قبلش که استاد بودم کلی با احترام باهام حرف میزدن و البته ملایم ولی بعدش خشن شدن و ...

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 15:40 نويسنده من |

بوی خورش کرفس خونه رو برداشته.یاد ماه رمضون پارسال افتادم.

کلی کار دارم و البته له له ام.دلم می خواد بخوام ،بیدار که شدم غذام حاضر باشه و کلی نازم رو بکشن که بیا غذاتو بخور.میترسم بخوابم و غذا فنا شه و آقای همسر هم پشت در بمونه .

 + رجب مبارکتون باشه،ایشالا کلی چیزهای خوب خدا بهتون بده تو این ماه

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 16:21 نويسنده من |

یک - برنامه خوابم که عوض میشه کل زندگی رو به فنا میره تا یه اتفاقی دوباره درستش کنه.بعد از کلی کش و قوس اومدن و حرص خوردن برای آشپزخونه ی ترکیده و خانه افتضاحم و البته دل کندن از نسیمی که میوزید شروع کردم به مرتب کردن خونه.

ظرف ها رو جا به جا کردم و آماده شستشو.رفتم توی بالکن که لباسشویی رو روشن کنم و چشم به کارهای همسر افتاد و حسابیییییییی حرص خوردم .الان هم دنبال یک جایی میگشتم باعث آرامش درون شه و دیواری کوتاه تر از اینجا نیافتم.

دو - دلم دانشگاه سابقم رو می خواد و حس ِ خوبی که درش بود.

سه -وقت کردید برام لیست کتاب هایی که می خواهید از نمایشگاه کتاب  بخرید رو می نویسید؟ 

+ تاريخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ساعت 14:16 نويسنده من |

بهار همیشه یه حس سرخوشانه برام داشته.حس ِ خوب ِ زندگی.بهار همیشه باعث میشه حالم خوب باشه و خوب به اطرافم نگاه کنم.

لازم نیست همه چی باشه،همه چی همون باشه که آدم توی خیالاتش میپروره و به نظرش بهترینِ حالات.

یه وقتایی هم باید یادم باشه که دوتا پاکت شیر  یا یه تمبر هندی ِ وسط جاده ای  یا حتی سیب زمینی های توی آتیش پخته شده چقدر حس خوشبختی ،حس ِ خوب ِ دوست داشته شدن رو منتقل می کنن.

درسته که ما خیلی چیزهای ابتدایی رو هم نداریم ،اما چیزهایی رو داریم که باید با جزییاتش نگاهش کنم و ته ته ته اش خدا رو ببینم.

 

پ.ن: تولد امسالم رو فقط همسر یادش بود و مادر هامون.همین :)

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 17:4 نويسنده من |

یک - خب وارد دومین روز سال جدید هم شدیم.اول که سال نوتون مبارک، انشالله که بهترین سال عمرتون باشه.

دو- بارون شدید می آد و صدا ی خوردنش به کانال کولرمون باعث بی خوابی ام شده.دلم می خواد پنجره رو باز کنم یا برم زیرش.

سه - سبزه ی اولین عید ِ زیر یه سقفی مون خراب شد.مجبور شدم برم مسافرت و بهش نرسیدم و خراب شد.به لطف مامان و آفتاب خونه مون یه سبزه دارم الان همانند زمین فوتبال.

چهار - روز اول عید عالی بود.تصمیم گرفته که در سال جدید مثبت اندیش تر و کلا خوب تر باشم.

پنچ - برای دوستانم پیام تبریک فرستادم همین الان یهویی.جالبه که همه جوابم رو دادن،بارون بیخوابی انداخته به جونمون.

 

+ تاريخ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 3:2 نويسنده من |

اندر فواید تاهل اینکه : با کلی عجز و لابه کلاس ساعت هفت و نیم را با کلاس ساعت یازده جابجا کردم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 22:24 نويسنده من |

چشمام تا به تا شده.یکی اش نقدر باد کرده که شبیه چشم بادام ها شده ام.

دیشب رفتیم دکتر و سر به سرم می گذاشت که به دکتر می گم یک آمپول نیم متری به چشمت بزنه.

نوبتم که شد،دکتر رفت اورژانس.تا بر گردد با دستگاه فشارسنج هی شیطنت کردم.

زندگی یک وقت هایی شیرین می شه و پر از شیطنت،مهم اینه که خودمون بخواهیم. :)

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ ساعت 11:58 نويسنده من |

نمی دونم چه علتی داره که وقتی از خونشون بر می گردم بیشتر دلتنگم.

اوایل اصلا این طوری نبودم.

مامان بزرگم می گفتن که آدم دختر بزرگ کنه و بعدش شوهرش بده ،حیف نیست؟حالا من مدام دلتنگ می شوم و دلم برای زحماتش می سوزد و کمرش.

 

+ تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ ساعت 16:58 نويسنده من |