چشمام تا به تا شده.یکی اش نقدر باد کرده که شبیه چشم بادام ها شده ام.

دیشب رفتیم دکتر و سر به سرم می گذاشت که به دکتر می گم یک آمپول نیم متری به چشمت بزنه.

نوبتم که شد،دکتر رفت اورژانس.تا بر گردد با دستگاه فشارسنج هی شیطنت کردم.

زندگی یک وقت هایی شیرین می شه و پر از شیطنت،مهم اینه که خودمون بخواهیم. :)

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393 ساعت 11:58 نويسنده من |

نمی دونم چه علتی داره که وقتی از خونشون بر می گردم بیشتر دلتنگم.

اوایل اصلا این طوری نبودم.

مامان بزرگم می گفتن که آدم دختر بزرگ کنه و بعدش شوهرش بده ،حیف نیست؟حالا من مدام دلتنگ می شوم و دلم برای زحماتش می سوزد و کمرش.

 

+ تاريخ یکشنبه دوم آذر 1393 ساعت 16:58 نويسنده من |

باران می بارد، شر شر.شوفاژ ها را بسته ام و پنجره ها را باز کرده ام.

یک ماه و نیم است که رفته ایم زیر یک سقف.

پ.ن: در مشهدالرضا یادتان بودم.

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ساعت 12:35 نويسنده من |

فقط سه/ چهار روز دیگر مانده است.

در این مدت همه اش حرص خورده ام.از برای کار ها ی خودم گرفته تا کار های دیگران.حرص ِ رنگ ِ لباس مامان ها.حرص ِ حاضر شدن ِ جهیزیه.حرص ِ پیدا کردن ِ خودکار ِ قهوه ای ام برای نوشتن ِ پشت کارت ها.حرص خورده ام حرص خورده ام و حرص خورده ام.

آخر هم رنگ ِ لباس مامانم مشکی شد.چندتا از کارت ها را اصلا پشت نویسی نکردم.هنوز هم خانه ام را نچیده ام.

حالا اضافه کنید به این ها ناراحتی ها و دلخوری هایی که پیش می اید.سلیقه من یک چیزی است،سلیقه ی فلانی چیز دیگر.دلخوری ندارد که!

دلم نمی خواهد ملت شب ِ عروسی تا توی سرویس بهداشتی ها را ببینند، جز همسر همه جلویم جبهه گرفته اند.

دلم نمی خواهد توی جشنمان برقصند و باز جز همسر همه جبهه گرفتند و مسخره ام کردند.

خسته شده ام.

بریده ام از این همه کلنجار رفتن برای همه چیز آخر هم می شود آنچیزی که بقیه می خواهند.

دیگر هیچ چیزی نمی گویم.

لطفا دعایم کنید که بگذرد این چند روز و ارامش بر گردد.

+ تاريخ دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 16:23 نويسنده من |

سه نفری نشسته بودیم کیپ هم.داشتم برایش که صندلی جلوی ماشین زرد رنگ نشسته بود اس ام اس می دادم.بغل دستی من مدام داشت حرص می خورد.گوشه ناخنش را می کند و بغل دستی اش آرام و با حوصله بهش آجیل تعارف می کرد.بغل دستی ام حال و حوصله نداشت و جایش من آجیل برداشتم و پلاستیک ِ محتوی تخمه را گرفتم دستم.چند تایی فندق ِ شور دادم به جلویی ام.لابلای اس ام اس ها حرف های در گوشی هم می زدیم.هی خم میشدم جلو و از رنگ پرده و لباس می گفتیم و ریز ریز می خندیدیم.

توی اس ام اس ها حکیمانه حرف میزدم که آدم ازدواج می کند برای آرامشش.یادم رفته بود که گاهی وقت ها خودم هم آرامش را می گیرم ازش.گلویم درد می کرد.پنجره باز بود اما دیگر به چمن ها آب نمی دادند که اشک ها بندازم گردن ِ آب پاش ها.باد ِ داغ می خورد به گونه هایم.به رنگ ِ پرده  ها فکر می کردم و دعا دعا که رفتیم خانه غر غر نشنویم.

بیست و چند سال است که مدام نگران ِ نشنیدن غر غر است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 23:31 نويسنده من |

به مامان ِ مامانم می گوییم ننجون.عمه از عنفوان ِ جنین فحش ِ بسیار زشتی بوده است برای ما.

روز عید فطر رفته ایم خونه ننجون.کلی توصیه ی همسر داری برایم گفته  و هر بیست -سی دقیقه یک بار پرسیده که عروسی کی و کجاست.مدام چای خورده ایم و هندوانه.کولر روشن نمی کند چون سینوزیت دارد و خفه شدیم از گرما.گیر داده که هیچی نخوردین بالام جان.هی گفته که شوهرت چیزی گفت تو چیزی نگو و فلان و بیسار.

همه هم همان توصیه هایی که به هر شش دختر خودش کرده و به هر نمی دانم چند تا نوه ی دختری که دارد.به پسرهاشان هم توصیه که زن بگیرید .

تا سر حد ِ مرگ به آدم چیزی می خوراند،تا سر حد ِ مرگ همیشه دختر مقصره،تا سر حد ِ مرگ ما  دختر ها اشتباه می کنیم .

نمونه ی به روز شده اش می شود مادر خودم.

نقطه مخالفش می شود خانواده پدری ام.

و من این میانه ایستاده ام و نگران که چه کنم؟

و من از عالم و آدم غر غر می شنوم و می زنند به سرم که اشتباه کرده ای و ...

 + اینجا هم شادی می نویسم هم ناراحتی.البته که بیشتر ناراحتی ها به اینجا روانه می شود،متاسفانه.

++ یک آلبوم ِ جدید همایون شجریان روانه بازار کرده است که یکی دو تا ترکش را خیلی دوست دارم.

یکی اش " چرا رفتی ؟چرا من بیقرارم" هست.دوره مجردی بود حتما پیگیری می کردم یکی اش را برای خودم داشته باشم.

+ تاريخ شنبه یازدهم مرداد 1393 ساعت 17:26 نويسنده من |

یک - حالم کمی خوب نیست.حالات ِ تب ولرز رو دارم.تمام دیشب رو آه و ناله می کردم و از خوابهای بی ربطی که میدیدم هق هق کنان می پریدم و شکر می کردم که خواب بودم.

دو - اگر تا به حال نمایشگاه ِ جشن رمضان رو نرفته اید،پیشنهاد می کنم که سال دیگر بروید و ببینیدش.

رفتنش برای من کلی خوب بود و البته حرصم در اومد که چرا جعبه نخ و سوزن را قبل از ماه رمضان با ان قیمت خریدم و توی نمایشگاه خیلی خیلی بهترش را میشد با قیمت ارزان تر خرید و تازه کمکی هم کرده باشم به هموطنای خودم.

سه - چند سال پیش میرفتم کتابخانه یک مسجدی،نزدیک خونمون.حالا با یک کوچه  و نصفی فاصله از مسجد و با دوتا کوچه فاصله از مدرسه راهنمایی ام  ،اولین خانه مشترکمان قرار دارد.هیچ وقت از چیزی بد نگید شاید مجبور شدید بروید سراغش.

 

چهار- از اظهار نظر کردن ِ بقیه راجع به خودم خوشم نمی اد.حالا که دقت می کنم می بینم خودم  خیلی اظهار نظر می کنم.دارم ترک می کنم این اخلاق را .

 

+ تاريخ جمعه دهم مرداد 1393 ساعت 20:34 نويسنده من |

یکی از خوب ترین اتفاق هایی که ممکنه بیفته اینه که کسی باشه که به قول خانم شین،بلد باشدت.بفهمه وقتی نگاه می کنی ته ته دلت چه خبره.

از چیز های ریز ریز اینا معلومه :)

+ روز ثبت نام رو من به زور یادم می آد ،بعد اونوقت بعضی از دوستان لطف کردند منو که یادشونه هیچ،جا و مکان همسری رو هم یادشونه.شاخ های گوزنی ام به شدت رشد کردند امروز.

+ تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 17:57 نويسنده من |

فعلا باید دلم را خوش کنم به اینکه می گویند: اگه دعاکردید و مستجاب نشد،خدا توی اخرت چند برابرش رو بهتون میده.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ساعت 11:18 نويسنده من |

تمام دیشب از هر صدایی وحشت کردم.

هی خوابیدم و خواب دیدم که یک آدم ِ مشکی پوش ِ صورت پنهان کرده ای ایستاده بالای سرم و با چاقوی آشپزخانه می خواهد مثله ام کند.هی پریدم و تا کمی حالم بهتر شد و خوابم برد دوباره خواب دیدم.

چند سال پیش که ماجرای سوریه شروع شده بود و خیلی هم خبری ازش پخش نمیشد این جور شدم.

حالا اما با این دال.عین .شین ها و تهدید ها و کارهایشان اوضاع فرق دارد.

دیشب هی فکر کردم اگر اتفاقی بیفتد،ایران هم میشود مثل ِ سوریه و عراق؟چند نفر حاضر می شوند دفاع کنند؟

هی فکر کردم.هی فکر کردم.هی فکر کردم.

+مطمئنم سر ِ بحث ِ کلاس معادلات روی پل صراط خِرم را می گیرند که چرا حرف نزدم؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 12:20 نويسنده من |