سه نفری نشسته بودیم کیپ هم.داشتم برایش که صندلی جلوی ماشین زرد رنگ نشسته بود اس ام اس می دادم.بغل دستی من مدام داشت حرص می خورد.گوشه ناخنش را می کند و بغل دستی اش آرام و با حوصله بهش آجیل تعارف می کرد.بغل دستی ام حال و حوصله نداشت و جایش من آجیل برداشتم و پلاستیک ِ محتوی تخمه را گرفتم دستم.چند تایی فندق ِ شور دادم به جلویی ام.لابلای اس ام اس ها حرف های در گوشی هم می زدیم.هی خم میشدم جلو و از رنگ پرده و لباس می گفتیم و ریز ریز می خندیدیم.

توی اس ام اس ها حکیمانه حرف میزدم که آدم ازدواج می کند برای آرامشش.یادم رفته بود که گاهی وقت ها خودم هم آرامش را می گیرم ازش.گلویم درد می کرد.پنجره باز بود اما دیگر به چمن ها آب نمی دادند که اشک ها بندازم گردن ِ آب پاش ها.باد ِ داغ می خورد به گونه هایم.به رنگ ِ پرده  ها فکر می کردم و دعا دعا که رفتیم خانه غر غر نشنویم.

بیست و چند سال است که مدام نگران ِ نشنیدن غر غر است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 23:31 نويسنده من |

به مامان ِ مامانم می گوییم ننجون.عمه از عنفوان ِ جنین فحش ِ بسیار زشتی بوده است برای ما.

روز عید فطر رفته ایم خونه ننجون.کلی توصیه ی همسر داری برایم گفته  و هر بیست -سی دقیقه یک بار پرسیده که عروسی کی و کجاست.مدام چای خورده ایم و هندوانه.کولر روشن نمی کند چون سینوزیت دارد و خفه شدیم از گرما.گیر داده که هیچی نخوردین بالام جان.هی گفته که شوهرت چیزی گفت تو چیزی نگو و فلان و بیسار.

همه هم همان توصیه هایی که به هر شش دختر خودش کرده و به هر نمی دانم چند تا نوه ی دختری که دارد.به پسرهاشان هم توصیه که زن بگیرید .

تا سر حد ِ مرگ به آدم چیزی می خوراند،تا سر حد ِ مرگ همیشه دختر مقصره،تا سر حد ِ مرگ ما  دختر ها اشتباه می کنیم .

نمونه ی به روز شده اش می شود مادر خودم.

نقطه مخالفش می شود خانواده پدری ام.

و من این میانه ایستاده ام و نگران که چه کنم؟

و من از عالم و آدم غر غر می شنوم و می زنند به سرم که اشتباه کرده ای و ...

 + اینجا هم شادی می نویسم هم ناراحتی.البته که بیشتر ناراحتی ها به اینجا روانه می شود،متاسفانه.

++ یک آلبوم ِ جدید همایون شجریان روانه بازار کرده است که یکی دو تا ترکش را خیلی دوست دارم.

یکی اش " چرا رفتی ؟چرا من بیقرارم" هست.دوره مجردی بود حتما پیگیری می کردم یکی اش را برای خودم داشته باشم.

+ تاريخ شنبه یازدهم مرداد 1393 ساعت 17:26 نويسنده من |

یک - حالم کمی خوب نیست.حالات ِ تب ولرز رو دارم.تمام دیشب رو آه و ناله می کردم و از خوابهای بی ربطی که میدیدم هق هق کنان می پریدم و شکر می کردم که خواب بودم.

دو - اگر تا به حال نمایشگاه ِ جشن رمضان رو نرفته اید،پیشنهاد می کنم که سال دیگر بروید و ببینیدش.

رفتنش برای من کلی خوب بود و البته حرصم در اومد که چرا جعبه نخ و سوزن را قبل از ماه رمضان با ان قیمت خریدم و توی نمایشگاه خیلی خیلی بهترش را میشد با قیمت ارزان تر خرید و تازه کمکی هم کرده باشم به هموطنای خودم.

سه - چند سال پیش میرفتم کتابخانه یک مسجدی،نزدیک خونمون.حالا با یک کوچه  و نصفی فاصله از مسجد و با دوتا کوچه فاصله از مدرسه راهنمایی ام  ،اولین خانه مشترکمان قرار دارد.هیچ وقت از چیزی بد نگید شاید مجبور شدید بروید سراغش.

 

چهار- از اظهار نظر کردن ِ بقیه راجع به خودم خوشم نمی اد.حالا که دقت می کنم می بینم خودم  خیلی اظهار نظر می کنم.دارم ترک می کنم این اخلاق را .

 

+ تاريخ جمعه دهم مرداد 1393 ساعت 20:34 نويسنده من |

یکی از خوب ترین اتفاق هایی که ممکنه بیفته اینه که کسی باشه که به قول خانم شین،بلد باشدت.بفهمه وقتی نگاه می کنی ته ته دلت چه خبره.

از چیز های ریز ریز اینا معلومه :)

+ روز ثبت نام رو من به زور یادم می آد ،بعد اونوقت بعضی از دوستان لطف کردند منو که یادشونه هیچ،جا و مکان همسری رو هم یادشونه.شاخ های گوزنی ام به شدت رشد کردند امروز.

+ تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 17:57 نويسنده من |

فعلا باید دلم را خوش کنم به اینکه می گویند: اگه دعاکردید و مستجاب نشد،خدا توی اخرت چند برابرش رو بهتون میده.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ساعت 11:18 نويسنده من |

تمام دیشب از هر صدایی وحشت کردم.

هی خوابیدم و خواب دیدم که یک آدم ِ مشکی پوش ِ صورت پنهان کرده ای ایستاده بالای سرم و با چاقوی آشپزخانه می خواهد مثله ام کند.هی پریدم و تا کمی حالم بهتر شد و خوابم برد دوباره خواب دیدم.

چند سال پیش که ماجرای سوریه شروع شده بود و خیلی هم خبری ازش پخش نمیشد این جور شدم.

حالا اما با این دال.عین .شین ها و تهدید ها و کارهایشان اوضاع فرق دارد.

دیشب هی فکر کردم اگر اتفاقی بیفتد،ایران هم میشود مثل ِ سوریه و عراق؟چند نفر حاضر می شوند دفاع کنند؟

هی فکر کردم.هی فکر کردم.هی فکر کردم.

+مطمئنم سر ِ بحث ِ کلاس معادلات روی پل صراط خِرم را می گیرند که چرا حرف نزدم؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 12:20 نويسنده من |

نشسته ایم هی فکر کرده ایم که حالا از هفتم تیر ماه چه کنیم و چه کنیم و چه کنیم.برای هفتم تیر که اندازه ی ده سال برنامه ریخته ایم.مثل ماه رمضان.می خواهم یک لیست بلند بالا از کارها را در ماه رمضان انجام دهم، آنهم من که به قول مادر ِ همسر " روزه می بردم".

آخر گفتیم حالا که قرار است برویم کرج و سبزی بخریم ، بریم توی شهر و فلان فروشگاه وکمی خرید هایمان را انجام دهیم.

و حالا این منم با کلی نگرانی و البته شادی و البته تر غمی که ته دلم هست و گاه حتی می شود شادی ام.

خودم هم نمی دانم چه شده ام.

پرسیده بودم افسردگی بعد از ازدواج چیست؟چه خاکی به سرش بریزم؟جوابش هیچ ربطی نداشت به سوالم.چیزی را برای خودش پر رنگ کرده بود که برایم در این لحظه اهمیت نداشت.جوابش اما عالی بود.لذت بردم از اینکه هنوز هستند آدم هایی که فهیمند.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 0:18 نويسنده من |

مقایسه نکن .

همیشه از مقایسه شدن متنفر بودم.حالا خودم افتاده بودم در دامش. مقایسه اش کرده بودم و حالا مثل چی پشیمان از کرده ام.عصبانی شدنش برایم تلنگر بود." هی زهرا تو مگه خودت نمی گی بدم می اد از مقایسه شدن؟؟؟؟ چرا مقایسه کردی؟ اونم با یه همچین آدمی؟" خب این حرف ها مثل این بود که کسی بزند زیر گوشم و تازه بفهمم که چه می کنم؟ آب رفته به جوی هم که بر نمی گردد، حالا هی عذر خواهی کن ته دل آدم ها خط های ریزی می افتد.باید به مرور رفعش کرد و سعی کرد که زیاد نشود.

عادت نکن.

عادت کردن افتضاح است. فکر کنید چیزهایی که دارید و اصلا حضورشان را هم درک نمی کنید یک هو نباشند.

آب و هوا و هزار چیز دیگر.پدر و مادر. کم شدن ِ بخش ِ کوچکی از محبت ِ والدین.تا هستند درک نمی شوند اما وقتی که نباشند...

لطفا به لطف ها و محبت ها عادت نکنیم.

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 23:30 نويسنده من |

هیچی بدتر از این نیست که یه مرد، رفتار های خاله زنکی از خودش نشون بده.مرد ِ حسابی خجالت بکش.دویست سالته ها!

+ عیدتون مبارک.التماس دعا.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ساعت 22:26 نويسنده من |

یک - پیش دانشگاهی بودیم.فرمولهای مزخرف ِ فیزیک رو همش یادم میرفت.روی برد یک مقاله راجع به حافظه بود.بعد از دو نفر که قوی ترین حافظه های جهان رو داشتن ،نوشته بود. با فائزه . ا که بعدا یک نسبت با جران پیدا کرده بود ،داشتیم می خواندیمش.کلی دلم خواست جای ان خانمی باشم که از چند ماهگی اش را واضح یادش بود.با خودم فکر کردم که اگه من این حافظه رو داشتم الان این فرمولا توی ذهنم بود.بعد زیر لبی گفتم خوش به حالش.فائزه گفت که "خیلی هم خوب نیست.آدم باید یه چیزایی از یادش بره."

 دو - روز خواستگاری ازم پرسید که "اشتباه های دیگران رو می بخشی؟" و من جواب داده بودم :" بله" اما اون موقع هنوز به این بر نخورده بودم که اشتباه ها رو یادم نمی ره.

سه  - بعد از چهار سال ،دیگه نمی گم خوش به حالش.آدم فرمولای فیزیک رو هم یادش بره مهم نیست اما باید بتونه راحت زندگی کنه.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ساعت 13:39 نويسنده من |