یکی از خوب ترین اتفاق هایی که ممکنه بیفته اینه که کسی باشه که به قول خانم شین،بلد باشدت.بفهمه وقتی نگاه می کنی ته ته دلت چه خبره.

از چیز های ریز ریز اینا معلومه :)

+ روز ثبت نام رو من به زور یادم می آد ،بعد اونوقت بعضی از دوستان لطف کردند منو که یادشونه هیچ،جا و مکان همسری رو هم یادشونه.شاخ های گوزنی ام به شدت رشد کردند امروز.

+ تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 17:57 نويسنده من |

فعلا باید دلم را خوش کنم به اینکه می گویند: اگه دعاکردید و مستجاب نشد،خدا توی اخرت چند برابرش رو بهتون میده.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ساعت 11:18 نويسنده من |

تمام دیشب از هر صدایی وحشت کردم.

هی خوابیدم و خواب دیدم که یک آدم ِ مشکی پوش ِ صورت پنهان کرده ای ایستاده بالای سرم و با چاقوی آشپزخانه می خواهد مثله ام کند.هی پریدم و تا کمی حالم بهتر شد و خوابم برد دوباره خواب دیدم.

چند سال پیش که ماجرای سوریه شروع شده بود و خیلی هم خبری ازش پخش نمیشد این جور شدم.

حالا اما با این دال.عین .شین ها و تهدید ها و کارهایشان اوضاع فرق دارد.

دیشب هی فکر کردم اگر اتفاقی بیفتد،ایران هم میشود مثل ِ سوریه و عراق؟چند نفر حاضر می شوند دفاع کنند؟

هی فکر کردم.هی فکر کردم.هی فکر کردم.

+مطمئنم سر ِ بحث ِ کلاس معادلات روی پل صراط خِرم را می گیرند که چرا حرف نزدم؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 12:20 نويسنده من |

نشسته ایم هی فکر کرده ایم که حالا از هفتم تیر ماه چه کنیم و چه کنیم و چه کنیم.برای هفتم تیر که اندازه ی ده سال برنامه ریخته ایم.مثل ماه رمضان.می خواهم یک لیست بلند بالا از کارها را در ماه رمضان انجام دهم، آنهم من که به قول مادر ِ همسر " روزه می بردم".

آخر گفتیم حالا که قرار است برویم کرج و سبزی بخریم ، بریم توی شهر و فلان فروشگاه وکمی خرید هایمان را انجام دهیم.

و حالا این منم با کلی نگرانی و البته شادی و البته تر غمی که ته دلم هست و گاه حتی می شود شادی ام.

خودم هم نمی دانم چه شده ام.

پرسیده بودم افسردگی بعد از ازدواج چیست؟چه خاکی به سرش بریزم؟جوابش هیچ ربطی نداشت به سوالم.چیزی را برای خودش پر رنگ کرده بود که برایم در این لحظه اهمیت نداشت.جوابش اما عالی بود.لذت بردم از اینکه هنوز هستند آدم هایی که فهیمند.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 0:18 نويسنده من |

مقایسه نکن .

همیشه از مقایسه شدن متنفر بودم.حالا خودم افتاده بودم در دامش. مقایسه اش کرده بودم و حالا مثل چی پشیمان از کرده ام.عصبانی شدنش برایم تلنگر بود." هی زهرا تو مگه خودت نمی گی بدم می اد از مقایسه شدن؟؟؟؟ چرا مقایسه کردی؟ اونم با یه همچین آدمی؟" خب این حرف ها مثل این بود که کسی بزند زیر گوشم و تازه بفهمم که چه می کنم؟ آب رفته به جوی هم که بر نمی گردد، حالا هی عذر خواهی کن ته دل آدم ها خط های ریزی می افتد.باید به مرور رفعش کرد و سعی کرد که زیاد نشود.

عادت نکن.

عادت کردن افتضاح است. فکر کنید چیزهایی که دارید و اصلا حضورشان را هم درک نمی کنید یک هو نباشند.

آب و هوا و هزار چیز دیگر.پدر و مادر. کم شدن ِ بخش ِ کوچکی از محبت ِ والدین.تا هستند درک نمی شوند اما وقتی که نباشند...

لطفا به لطف ها و محبت ها عادت نکنیم.

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 23:30 نويسنده من |

هیچی بدتر از این نیست که یه مرد، رفتار های خاله زنکی از خودش نشون بده.مرد ِ حسابی خجالت بکش.دویست سالته ها!

+ عیدتون مبارک.التماس دعا.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ساعت 22:26 نويسنده من |

یک - پیش دانشگاهی بودیم.فرمولهای مزخرف ِ فیزیک رو همش یادم میرفت.روی برد یک مقاله راجع به حافظه بود.بعد از دو نفر که قوی ترین حافظه های جهان رو داشتن ،نوشته بود. با فائزه . ا که بعدا یک نسبت با جران پیدا کرده بود ،داشتیم می خواندیمش.کلی دلم خواست جای ان خانمی باشم که از چند ماهگی اش را واضح یادش بود.با خودم فکر کردم که اگه من این حافظه رو داشتم الان این فرمولا توی ذهنم بود.بعد زیر لبی گفتم خوش به حالش.فائزه گفت که "خیلی هم خوب نیست.آدم باید یه چیزایی از یادش بره."

 دو - روز خواستگاری ازم پرسید که "اشتباه های دیگران رو می بخشی؟" و من جواب داده بودم :" بله" اما اون موقع هنوز به این بر نخورده بودم که اشتباه ها رو یادم نمی ره.

سه  - بعد از چهار سال ،دیگه نمی گم خوش به حالش.آدم فرمولای فیزیک رو هم یادش بره مهم نیست اما باید بتونه راحت زندگی کنه.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ساعت 13:39 نويسنده من |

هرچه گفتم دلم مشهد می خواهد،هیچ کسی توجه نکرد.هرچه گفتم برویم فلان جا، نشنیده گرفتند.

حالا دلم می خواهد فرار کنم.بروم وسط ِ بیابانی جنگلی ،جایی که نشناسندم.بدون ِ هیچ تلفن و اینترنت و وسایل ارتباط جمعی و فردی.

می خواهم بروم و این آبها که از آسیاب افتاد، برگردم.بروم و تمام ِ عروسی های دور و اطراف که تمام شد ،برگردم.

دلم می خواهد بروم .فقط اینجا نباشم و از هیچکسی هم خبر نداشته باشم.هیچ کس ِ هیچ کس .

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ساعت 14:16 نويسنده من |

مامان برای من یه جورایی اسطوره است.صبوره و منطقی.خیلی منطقی.

این روز ها مدام با خودم درگیرم ،فکر می کنم که اصلا یک سری از صفات ِ بدی رو که دارم نداره.

توی سه سال ِ گذشته که داشتم مهمترین تصمیم ِ دنیا و آخرتم رو می گرفتم راهنمایی ام می کرد، امید میداد و هوامو داشت.خیلی منطقی و خیلی صبور با من برخورد می کنه.با همه اینجوره.

مامان معتقده که نباید به کسی گفت که من از فلان کارت ناراحت شدم  تا دفعه بعد طرف حواسش باشه که ناراحتم نکنه.

مامان هر کاری که تا حالا شروع کرده به انجامش به بهترین نحو ممکن تموم کرده.همیشه جز ِ اولین ها بوده.

خواهر ندارم اما مامانم هم مامانمه هم خواهرمه هم صمیمی ترین دوستمه.

به خاطر تک تک این صفاتش گاهی نمی تونم(روم نمیشه) که اون چیزی که تو ذهنم می چرخه رو بهش بگم و البته مطمئنم که خودش می فهمه .حالا من درگیرم با خودم با اطرافیانم.نه اینکه بحث و جدل باشه ها.حالا مامان با وجود تمام ِ مشکلات و سختی ها و و و راهنمایی ام می کنه. و چقدر خوبه که هست و حتی گاهی سرم غر می زنه و حتی یهو می گه : " دختر درست رو بخوننننننننن"

 + کسی می دونه بذر یا قلمه ی اسطوخدوس رو از کجا میشه تهیه کرد؟

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ساعت 22:35 نويسنده من |

+++

+++++

 

+ تاريخ سه شنبه ششم خرداد 1393 ساعت 0:39 نويسنده من |