بوی خورش کرفس خونه رو برداشته.یاد ماه رمضون پارسال افتادم.

کلی کار دارم و البته له له ام.دلم می خواد بخوام ،بیدار که شدم غذام حاضر باشه و کلی نازم رو بکشن که بیا غذاتو بخور.میترسم بخوابم و غذا فنا شه و آقای همسر هم پشت در بمونه .

 + رجب مبارکتون باشه،ایشالا کلی چیزهای خوب خدا بهتون بده تو این ماه

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 16:21 نويسنده من |

یک - برنامه خوابم که عوض میشه کل زندگی رو به فنا میره تا یه اتفاقی دوباره درستش کنه.بعد از کلی کش و قوس اومدن و حرص خوردن برای آشپزخونه ی ترکیده و خانه افتضاحم و البته دل کندن از نسیمی که میوزید شروع کردم به مرتب کردن خونه.

ظرف ها رو جا به جا کردم و آماده شستشو.رفتم توی بالکن که لباسشویی رو روشن کنم و چشم به کارهای همسر افتاد و حسابیییییییی حرص خوردم .الان هم دنبال یک جایی میگشتم باعث آرامش درون شه و دیواری کوتاه تر از اینجا نیافتم.

دو - دلم دانشگاه سابقم رو می خواد و حس ِ خوبی که درش بود.

سه -وقت کردید برام لیست کتاب هایی که می خواهید از نمایشگاه کتاب  بخرید رو می نویسید؟ 

+ تاريخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ساعت 14:16 نويسنده من |

بهار همیشه یه حس سرخوشانه برام داشته.حس ِ خوب ِ زندگی.بهار همیشه باعث میشه حالم خوب باشه و خوب به اطرافم نگاه کنم.

لازم نیست همه چی باشه،همه چی همون باشه که آدم توی خیالاتش میپروره و به نظرش بهترینِ حالات.

یه وقتایی هم باید یادم باشه که دوتا پاکت شیر  یا یه تمبر هندی ِ وسط جاده ای  یا حتی سیب زمینی های توی آتیش پخته شده چقدر حس خوشبختی ،حس ِ خوب ِ دوست داشته شدن رو منتقل می کنن.

درسته که ما خیلی چیزهای ابتدایی رو هم نداریم ،اما چیزهایی رو داریم که باید با جزییاتش نگاهش کنم و ته ته ته اش خدا رو ببینم.

 

پ.ن: تولد امسالم رو فقط همسر یادش بود و مادر هامون.همین :)

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 17:4 نويسنده من |

یک - خب وارد دومین روز سال جدید هم شدیم.اول که سال نوتون مبارک، انشالله که بهترین سال عمرتون باشه.

دو- بارون شدید می آد و صدا ی خوردنش به کانال کولرمون باعث بی خوابی ام شده.دلم می خواد پنجره رو باز کنم یا برم زیرش.

سه - سبزه ی اولین عید ِ زیر یه سقفی مون خراب شد.مجبور شدم برم مسافرت و بهش نرسیدم و خراب شد.به لطف مامان و آفتاب خونه مون یه سبزه دارم الان همانند زمین فوتبال.

چهار - روز اول عید عالی بود.تصمیم گرفته که در سال جدید مثبت اندیش تر و کلا خوب تر باشم.

پنچ - برای دوستانم پیام تبریک فرستادم همین الان یهویی.جالبه که همه جوابم رو دادن،بارون بیخوابی انداخته به جونمون.

 

+ تاريخ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 3:2 نويسنده من |

اندر فواید تاهل اینکه : با کلی عجز و لابه کلاس ساعت هفت و نیم را با کلاس ساعت یازده جابجا کردم.

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 22:24 نويسنده من |

چشمام تا به تا شده.یکی اش نقدر باد کرده که شبیه چشم بادام ها شده ام.

دیشب رفتیم دکتر و سر به سرم می گذاشت که به دکتر می گم یک آمپول نیم متری به چشمت بزنه.

نوبتم که شد،دکتر رفت اورژانس.تا بر گردد با دستگاه فشارسنج هی شیطنت کردم.

زندگی یک وقت هایی شیرین می شه و پر از شیطنت،مهم اینه که خودمون بخواهیم. :)

+ تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ ساعت 11:58 نويسنده من |

نمی دونم چه علتی داره که وقتی از خونشون بر می گردم بیشتر دلتنگم.

اوایل اصلا این طوری نبودم.

مامان بزرگم می گفتن که آدم دختر بزرگ کنه و بعدش شوهرش بده ،حیف نیست؟حالا من مدام دلتنگ می شوم و دلم برای زحماتش می سوزد و کمرش.

 

+ تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ ساعت 16:58 نويسنده من |

باران می بارد، شر شر.شوفاژ ها را بسته ام و پنجره ها را باز کرده ام.

یک ماه و نیم است که رفته ایم زیر یک سقف.

پ.ن: در مشهدالرضا یادتان بودم.

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 12:35 نويسنده من |

فقط سه/ چهار روز دیگر مانده است.

در این مدت همه اش حرص خورده ام.از برای کار ها ی خودم گرفته تا کار های دیگران.حرص ِ رنگ ِ لباس مامان ها.حرص ِ حاضر شدن ِ جهیزیه.حرص ِ پیدا کردن ِ خودکار ِ قهوه ای ام برای نوشتن ِ پشت کارت ها.حرص خورده ام حرص خورده ام و حرص خورده ام.

آخر هم رنگ ِ لباس مامانم مشکی شد.چندتا از کارت ها را اصلا پشت نویسی نکردم.هنوز هم خانه ام را نچیده ام.

حالا اضافه کنید به این ها ناراحتی ها و دلخوری هایی که پیش می اید.سلیقه من یک چیزی است،سلیقه ی فلانی چیز دیگر.دلخوری ندارد که!

دلم نمی خواهد ملت شب ِ عروسی تا توی سرویس بهداشتی ها را ببینند، جز همسر همه جلویم جبهه گرفته اند.

دلم نمی خواهد توی جشنمان برقصند و باز جز همسر همه جبهه گرفتند و مسخره ام کردند.

خسته شده ام.

بریده ام از این همه کلنجار رفتن برای همه چیز آخر هم می شود آنچیزی که بقیه می خواهند.

دیگر هیچ چیزی نمی گویم.

لطفا دعایم کنید که بگذرد این چند روز و ارامش بر گردد.

+ تاريخ دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 16:23 نويسنده من |

سه نفری نشسته بودیم کیپ هم.داشتم برایش که صندلی جلوی ماشین زرد رنگ نشسته بود اس ام اس می دادم.بغل دستی من مدام داشت حرص می خورد.گوشه ناخنش را می کند و بغل دستی اش آرام و با حوصله بهش آجیل تعارف می کرد.بغل دستی ام حال و حوصله نداشت و جایش من آجیل برداشتم و پلاستیک ِ محتوی تخمه را گرفتم دستم.چند تایی فندق ِ شور دادم به جلویی ام.لابلای اس ام اس ها حرف های در گوشی هم می زدیم.هی خم میشدم جلو و از رنگ پرده و لباس می گفتیم و ریز ریز می خندیدیم.

توی اس ام اس ها حکیمانه حرف میزدم که آدم ازدواج می کند برای آرامشش.یادم رفته بود که گاهی وقت ها خودم هم آرامش را می گیرم ازش.گلویم درد می کرد.پنجره باز بود اما دیگر به چمن ها آب نمی دادند که اشک ها بندازم گردن ِ آب پاش ها.باد ِ داغ می خورد به گونه هایم.به رنگ ِ پرده  ها فکر می کردم و دعا دعا که رفتیم خانه غر غر نشنویم.

بیست و چند سال است که مدام نگران ِ نشنیدن غر غر است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 23:31 نويسنده من |